تبليغاتX
بوی خوب گندم

بوی خوب گندم

 

می روم جایز نیست ، من رفتم . دلم واسه همتون تنگ میشه اما دیگه نمیتونم بیام وبنویسم

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم تیر 1389ساعت 15:10  توسط نیکو  | 

     همه رو پاک کردم حالم از دیدنشون بد میشد .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم تیر 1389ساعت 13:52  توسط نیکو 

         باخت
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم تیر 1389ساعت 20:9  توسط نیکو  | 

 

سلام !

گرمه حوصله هیچی رو ندارم کولر اتاق کارمم جواب نمبده لامصب . با حذف برزیل همچین بفهمی نفهمی شدم ، از خوشحالی و هیجان کم مونده بود پس بیوفتم واسه بازی امروز هم اصلا از هیچ کدومشون خوشم نمیاد اما واسه اینکه حال دکی جون من گرفته بشه دلم میخواد آلمان ببره ، آما از اونجایی که دنیا دار مکافاته میترسم این آلمانای بی پدر بعدا واسه هلند شاخ بشن حالا من موندم که چه کنم با برد و باخت امروز ولی دلم میخواد کار به پنالتی بکشه یا یه جورایی یکیشون با نامردی بیادبالا که بعدا حق به حق دار برسه چون گفتم دیگه قضیه دار مکافات و اینا .... وای که اگه بشه چی میشه  البته هشت پای نازنین برد این نازی ها رو اعلام کرده .

.

.

.

دوباره بر میگردم .

.

.

.

 بعد نوشت : گفتم که برمیگردم ، احساس میکنم که همه چی تکراری شده نه تو زندگی من بلکه همه جا همه داریم ادای روشنفکر هارو درمیاریم همه از حکومت و مملکت مینالیم همه ادعای بهتر بودن و فهم و کمال داریم فکر میکردم که من دارم خلاف جهت آب شنا میکنم اما حالا میبینم همه یه جورایی شبیه هم شدن و شاید چون زود درگیر یه سری دردسرها شدم یه کم از هم سن وسالهای خودم زودتر به این نقطه رسیدم و پاسش کردم و بیخیال همه چی شدم دیگه نه آرزویی و هیجانی و همه چی زیر سیبیلی رد میشه ،و هر کی حرف میزنه  و مینویسه ۲ باره همه چی تو ذهنم ریویو میشه دلم حرفای جدید میخواد ، فکر جدید ، نمیدونم چیکار باید بکنم !! داشتم واسه آدمای تک بعدی افسوس میخوردم که انگار هیچی از این دنیا نفهمیدن دلم واسشون یه جورایی میسوزه چقدر غافلن از گذر عمر چرا باور نمیکنن که تنها یه بار زندگی میکنن ؟ اما انگار من و امثال من چه تاجی به سرمون زدیم !! نه واقعا ! دیگه انگار هیچی راضیم نمیکنه  غر میزنم بعدش پشیمون میشم ، سکوت میکنم میرم تو فاز افسردگی البته واسه خودم باز این از همه بهتره دیگران میگن چته جرا فس شدی ؟ نه فس نیستم خوبم دارم حال میکنم اما نمیفهمن اینو !!  بحث س . ی. ا. س. ی. میکنن پا میشم میرم خوششون نمیاد ، دلم نمیخواد به درددلای هیچ کس گوش کنم مخصوصا آدمایی که حرف تو کلشون نمیره من که گوش مفت ندارم اگه حرف میزنی پس لااقل حرف هم گوش کن و بهش عمل کن نه اینکه فقط یه روند مثل مته بری تو مخم ، الانم که دارم مینویسم تورو خدا ، لطفا ، این تن بمیره ، همدردی نکنید بهش نیازی ندارم لطفا اگه نظر و فکر احیانا جدیدی دارید واسه خلاصی حتی موقت از این وضعیت کمک کنید اگه نه که هیچی .

.

.

دلم کتاب " چراغها را من خاموش میکنم " رو میخواااااااااااااد

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم تیر 1389ساعت 8:58  توسط نیکو  | 

وای وای وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای گند زدم . اس ام اس زدن اشتباه تو خونمه اما این عاااااالی بود . یکی از دوستام میخواست امروز بیاد اینجا منم اس زدم که ببینم کجاست و کی میاد بعد فرستادمش واسه همکار قبلیم آقای مهندس ع خوبه زنش بازش کرده باشه شماره ها رو از حفظ زدن همینه دیگه متنشو داشته باشید : . . . . . کحایی توپول ؟ کوکو سبزی میخوری یا ماکارانی ؟
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم تیر 1389ساعت 0:16  توسط نیکو  | 

اگه یه خودکار داشتی که فقط به اندازه به جمله جوهر داشت ، چی مینوشتی ؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم تیر 1389ساعت 16:56  توسط نیکو  | 

 

  بعداً نوشتهای پی نوشت :

آآآآآآآآآیییی چرا هیچ کس به بولد توجه نمیکنه بابا من دق می کنم از دست شماها . سوسکه که مرد درمانش هم انجام شد هیچ کس هم که از سوکس جماعت خوشش نمیاد و من هم که نظر خواهی از حستون به این موجودات نازنین نکردم . دوستان من ( با صدای یوزارسیف بخوانید ) به خداوند پاک و یکتا سوگند که منظور من این نبووووووووووووود .

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم تیر 1389ساعت 12:38  توسط نیکو 

سوکس

سلام علیکن !

بالاخره هر چی سوراق سومبه تو خونه داشتیم رو دیروز بندیدیم .  یه جور سم من خریده بودم :      " بکش بکش " اسمش خیلی باحال بود ، یه مدل هم علی کوچولو ، اونی که علی خریده بود بسی خارجی بود ( آخ آخ اسمش یادم رفت ) یه پودر داشت با یه مکمل مایع،کلی ادای پرفسورهارو درآوردیم  و طی یه سری عملیات غیر سری یه کوکتل نوخودوف ساختیم و با چسب ۴ سانتی و پارچه درزهای ممکنه رو بستیم و چسبستیم و محلول رو تو چاه ها ریختیم . راستش خیلی هم کار سختی نبود نمیدونم چرا بعضی وقتا دلم نمیخواد یه کاری رو انجامش بدم حالا هر چقدر هم که ضروری باشه و حاضر بودم هر شب ۲ یا ۳ تاشونو شهید کنم ولی یه کار اساسی نکنم تا اینکه علی به دادم رسید حالا امیدوارم که واقعا کارساز باشه . من نمیدونم آخه خونه نوساز اینهمه سوسک !!!!!!!! یه روز اومدم خونه و وقتی وارد اتاق خوابم شدم و چراغ رو روشن کردم یه سوسک از جلوی پام رد شد به قدری ترسیده بودم که بالشت و پتومو آوردم تو حال در اتاقمم بستم و زیرش رو هم پوشوندم که آقا سوسکه نیاد بیرون وقتی دراز کشیدم و یه کم آروم شدم یهو ترکیدم از خنده !!!!!! متوجه شدم از ترسم در اتاقمم قفل کرده بودم   ولی بعداًترش چه شجاع شدم میکشتمشون و بعدش هم شوت میکردم از پنجره بیرون .

 ه ه  مثل آنتن تلوزیون فکر کنید که ۳ ماه و اندی از بی آنتنی تلوزیون نگاه نمیکردم فقط عینهو افغانیا با دی وی دی سر میکردم همه غر میزدند اما با اینکه بعضی وقتا حوصله ام سر میرفت دلم نمیخواست که درستش کنم

.

.

.

پی نوشت : چقدر عوض شدم فقط خدا کنه که ع . و . ض . ی. نشم

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم تیر 1389ساعت 9:6  توسط نیکو  | 

 

 

به کسانیکه در عشق شانس دارند مجرد میگویند

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم تیر 1389ساعت 8:49  توسط نیکو  | 

الفرار

یه چند روز بیشتر نبود که به مقطع راهنمایی قدم نهادیده بودم از صدقه سر برادران گرامی تمام دخترهای سال سوم با من دوست شده بودن و بدون اینکه من بشناسمشون کلی واسم پپسی باز میکردن منم که خوشحااااااااااااااااال. روز دوم بود به گمونم ، زنگ تفریح اول خورد .... زنگ بعد خوردشو من با ناتاشا و فهیمه و سارا و ... راه افتادیم به سمت خونه تو راه تخمه شکستیم ( چیزی که اگه مامانم میدید خفه ام میکرد ) اما جقدر احساس میکردم که بزرگ شدم و شیرنی و پاستیل و ... کلی هرهر کرکر ....و الی ماشاءالله . فردا از پشت میکروفن اسمم رو خوندن و احضارم کردن به دفتر مدرسه رفتم و ناظممون عصبانی و بداخلاق گفت تو خجالت نمیکشی واسه چی دیروز از مدرسه فرار کردی؟ هه من !!!!!! فرار !!!!!! نه بخدا ، کی ؟ آخه واسه چی باید فرار کنم !! آی ننه من غریبم و خلاصه کلی گریه و قسم معاونمون هم  ۲زاریش افتاد که من تو باغ نیستم اما ازم تعهد کتبی گرفت و یه خنده زیر پوستی هم تحویلم داد و گفت برو . بدو بدو رفتم پیش بچه ها و گفتم:

- وای ما دیروز  از مدرسه فرار کردیم.  

- خب آره مگه نمیدونستی ؟

- نه مگه زنگ آخر نبود !!!!!؟

- ه ه ه ه ه ه

- خلاصه ۲ زاریم افتاد که در دوره مقدس راهنمایی ۲ تا زنگ تفریح داریم و در واقع ما زنگ تفریح دوم از مدرسه جیم زده بودیم و یه توفیق اجباری نصیب من شده بود وای که عجب خنگی بودم این اولین و آخرین باری بود که از مدرسه فرار کردم و الان ناراحتم ای کاش بیشتر اینکارو کرده بودم یا حداقل همون یه بار هم میدونستم و انحامش میدادم که لااقل هیجانشو حس میکردم

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم تیر 1389ساعت 13:26  توسط نیکو  |